تبليغاتX

به گل گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من خوشگل تر است..." به پروانه گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من زيبا تر است..." به شمع گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من سوزان تر است..." به عشق گفتم: "آخر تو چيستی؟" گفت: "نگاهی بيش نيستم."*

Oneline users :

ســـاده،ســـاده ،ســـاده باید بود عـــاشـــق ودل داده بـــاید بـــود

شب بی ماه

شب بی ماه



شب

 
 
شب که می شه
تو هم میای
مثل ستاره ها فقط
بعد غروبا در میای
وقتی که خورشید می میره
وقتی که خوابم می گیره
تو مثل یک ستاره ای
نورت چشامو می گیره
تو دوری و انگار که من
تو رو کنارم می بینم
می خوام تو رو تو دستای
پر از نیازم بگیرم
ای کاش می شد که تو بیای
بیای پایین کنار من
یا که بیام اون بالاها
بشی تو تک سوار من
ای کاش می شد که از خدا
تو رو امانت بگیرم
یا که دستای نازتو
واسه ضمانت بگیرم
ای کاش میشد تو اسمون
ابرا برام پل میزدن
تاکه بیام تو اسمون
تو گیسوات گل بزنم
ای کاش تو رو تو اسمون
اول شب نمی دیدم
ولی مگه خوابم می برد
اگه تو رو نمی چیدم
ای کاش می شد که شبهامون
هیچ وقت سال سحر نداشت
همیشه شب بود و منو
کنار چشمات می گذاشت
ای کاش میون شب تا صبح
خط سیاه وجود نداشت
هیچ وقت تو قلب عاشقا
رنگ و ریا وجود نداشت
حالا دیگه سحر شده
باید که از پیشت برم
تنها بدون تو باید
تنهایی هامو بشمرم
تا که بازم شب بشه و
تو خواب تو رو من ببینم
خورشید زندگیمو من
تو اوج شبها ببینم

  

به ياد مانده لحظه *10:46 قبل از ظهر دوستم :

کلاس عاشقی

يه روز از همين روزا
تو کلاس عاشقی
ميسازم با جزوه هام
تنهايی يه قايقی
از غم عشق تو باز
آه و زاری می کنم
ميون دريای عشق
قايق سواری می کنم
دارم از عشقت می ميرم
آخه از همه سرم من
چون توی کلاس عشقت
باز شاگرد اولم من
توی اون کلاس عشقی
که تويی معلم اون
ميون يه جمع عاشق
من شاگرد اول اون
روی صفحه های قلبم
اسمتو بازم نوشتم

  

به ياد مانده لحظه *10:43 قبل از ظهر دوستم :

قلب تو

 
واست شعری سرودم
قلب تو رو ربودم
کنار تو نشستم
فقط یاد تو بودم
کنار دریای عشق
اسم تورو نوشتم
رو تن ماسه هاشم
واست غزل نوشتم
عکس تو رو کشیدم
کنار اون نوشتم
تا جون دارم عجینه
اسمت با سرنوشتم
تو هم واسم نوشتی
دوست دارم همیشه
کنار تو میمونم
مجنون بی لیلی میشه؟
بازم مثل همیشه
حرف تو باورم شد
زهرو تو چشمات دیدم
عشق تو باورم شد
به دل گفتم که راسته
هر چی میگه درسته
آخه مگه میتونه
دروغ بگه که مسته
ولی تو رفتی و من
به امیدت نشستم
تو نامه هات نوشتی
ازت خسته ی خستم
منو کنار دریا
کنار خشم موجا
با یک دل دیوونه
یه عاشق بی خونه
تنها گذاشتی رفتی
رو قلب پاک و صافم
تو پا گذاشتی رفتی
اونوقت یه موج نامرد
یه موج تند و بی درد
اومد کنار ساحل
هر چی واست نوشتم
رفت زیر موج قاتل
دیگه کسی تو قلبم
شعر و غزل نخونده
دیگه رو تن شنها
اسم کسی نمونده

  

به ياد مانده لحظه *10:38 قبل از ظهر دوستم :

صدای افراطی

ورد زبون همه این

که صدای من افراطی

ولی واسه تو عزیز من سلامت عاشقی

می خواهم بگم دوست دارم اما تو نگو بی خیال

تو هی میگی ولم بکن بی خیال عشق  محال

هر چی بگی برای تو همون میشم ای نازنین

میشم مثل یه مرغکی تو دست تو اسیر

ولی تمام زندگیم برات میمرم نازنین

  

به ياد مانده لحظه *10:30 قبل از ظهر دوستم :

به یادم باش

به یادم باش ... به یادم باش

همیشه هم صدایم باش ... هوایم باش صدایم باش

رفیق لحظه هایم باش  ... همیشه هم صدایم باش

مثل من باش عاشقم باش

بیا با من بیا تا من به آغوشم برود بازه

دلم با من بدون  تو نمی سازه ... نمی سازه

دارم آهسته ...  آّهسته من درعشقت می سوزم

به یادم باش ...به یادم باش توای یاد شب و روزم

به یادم باش ... به یادم باش

همیشه هم صدایم باش ... هوایم باش صدایم باش

رفیق لحظه هایم باش  ... همیشه هم صدایم باش

مثل من باش عاشقم باش

بیا با من که تا من عاشق ترینم ... من همینم

بدون تو درخت بی زمینم ... من همینم

بیا با من که پابنده تو باشم ... با تو باشم

دچار فهرو لبخنده تو باشم ... با تو باشم

بیا با من بیا تا من به آغوشم برود بازه

دلم با من بدون  تو نمی سازه ... نمی سازه

دارم آهسته ...  آّهسته من درعشقت می سوزم

به یادم باش ...به یادم باش توای یاد شب و روزم

منو از من بگیرو باورم کن ... باورم کن

غزل آواز عشقم پر پرم کن ... باورم کن

اگر خوبم اگه بد بدترم کن  ... باورم کن

مرا آتش بزن خاکسترم کن ... باورم کن

بیا با من بیا تا من به آغوشم برود بازه

دلم با من بدون  تو نمی سازه ... نمی سازه

دارم آهسته ...  آّهسته من درعشقت می سوزم

به یادم باش ...به یادم باش توای یاد شب و روزم

  

به ياد مانده لحظه *10:47 قبل از ظهر دوستم :

راز زندگی


در افسانه ها آمده روزی که خداوند جهان را آفرید
فرشتگان مغرب را به بارگاه خود فراخواند
و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند
یکی از فرشتگان به پروردگار گفت: آن را در زمین مدفون کن
فرشته دیگری گفت آن را در زیر دریاها قرار بده
سومی گفت راز زندگی را در کوهها قرار بده
ولی خداوند فرمود اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم
فقط تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود آن را بیابند
در حال که من می خواهم راز زندگی در دستر س همه بندگانم باشد
در این هنگام یکی از فرشتگان گفت فهمیدم کجا ای خدای کهربان
راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده
زیرا هیچکس به این فکر نمی افتد که برای پیدا کردن آن باید به قلب
و درون خودش نگاه کند و خداوند این فکر را پسندید

  

به ياد مانده لحظه *6:19 بعد از ظهر دوستم :

عاشق بمان

مهم این نیست که هستی آن چه اهمیت دارد این است که همیشه
عشق بورزی و آن چه تو را باید شادمان کند این است که روزت
را با عشق آغاز کنی و شب هنگام با یاد عشق سر به بالین بنهی
محبت و صداقت باید هسته مرکزی همه کارهای تو باشد و از درون
و برون یکی شوی مثل نفس کشیدن که همه اعضا با هم به اتحاد
می رسند در رساندن دم به بازدم
عشق گوهری است بس زیبا و فریبا و هنرمند واقعی در زندگی
کسی است که با تراش محبت و صداقت آن را چونگینی برانگشت
عشق روح خود کند .
کسی که موهبت عشق را باور دارد و به خاطر آن به تمنای نفس
پشت می کند در واقع خدا را شناخته و با توسل به عشق الهی
خود را از هر رویدادی نا خوشایندی دور می کند
در گنجینه روزگار رازی با ارزش تر از مهر ورزیدن نخواهی یافت
و هیچ چیز درد دنیا بر مسندی بالا تر از نوز محبت بر قلب کسی
نمی نشیند خدا خود مظهر عشق و بخشش است و فقط با یک زبان
باید بااو سخن گفت زبان دل مهربان زبان دل بخشنده و بی کینه ....

هیچ به این اندیشیده ای که به نام خدا چه کارها را نمی توان کرد
آری تو نمی توانی بگویی به نام خدا اما کینه دوست را به دل بگیری
تو نمی توانی بگویی به نام خدا اما به وفاداری دوست توجه نکنی
تو نمی توانی بگویی به نام خدا اما آبروی دوست را بر باد دهی و
ویرانش کنی

در یاب که اگر به نام خدا می گوییی یعنی عاشقی و عاشق یعنی
ع:عطر وجودت روح نوازاست
ا:ایثار مثل زدنی است
ش:شهره به مهربانی داری و...
ق:قناری خوش الحان روضه رضوانی
حالا بگو چه کم داری؟
مطمئن تر از این کشنی چه دیده ای که از دریای مهر ورزی می هراسی ؟
قسم به هر چه درد منده در این دنیاست عاشق بمان
به سوز دل عاشق که تنها مرهم زخم دل تنهای دوست توی
عاشق بمان محبت کن و بدون چشمداشت ببخش
دل را به خدا بسپار برایش دلبری کن آری با مهربانی توجه اش
را به خودت جلب کن با عفو وراهایی نگاهش را معطوف خود کن با
خیر خواهی درهای رحمتش را به روی خود بگشا و در انوار نورانی
حکمت الهی اش غر ق در سرور شو این عطر مشام انگیز الهی
بر روح و روان تو به خیر و خوشی باد ..

  

به ياد مانده لحظه *6:15 بعد از ظهر دوستم :

دلا

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
به زیر آن در ختی رو که او گلهای تر دارد
در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران
به دکان کسی بنشین که در د کان شکر دارد
ترازو کس نداری، پس تو را زو ره زند هر کس
یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد
ترا در نشاند او به طراری که می آید
تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد
به دیگی که می جوشد نیاور کاسبی ومنشین
که هر یکی که می جوشد درون چیزی دگر دارد
نه کلکی شکر دارد،
نه هر زیر وزبر دارد،
نه هر پشمی نظر دارد،
نه بحری گوهر دارد .

 

  

به ياد مانده لحظه *5:53 بعد از ظهر دوستم :

غريبه

دل بری به بستن

از همه دنیا گسستن

ه خاطره غزیبه سنت ها رو شکستن

دل بری ه باختن قصره یار را ساختن

نفهمیدم غریبه خوش تیپ .خوش فریبه

نفهمیدم اشتباه .عاشقی گناه

دلم از آدما خون میگیره هی بهونه.میگیره هی بهونه

دلم می خواهد گریه کنم .لی چرا برای کی

شاید واسه دل خودم شاید برای دیگری

شاید دلک شکسته شد. شایدچشام خسته شد

از ديده دل سنگي ها از زور اين دل تنگي ها

با تو يلد بها جاي ديگه لونه بزار

آخه را چشايي  من  ناز چشم ديگرون ببار

جنس دل من از شيشه .واسه كار هميشت

يه لحظه هم چشمات بشم از غصه من آزاد بشم

زودي يكي سر مي رسه باز يكي  از در مي رسه

كه بشكنه دل منو كه در بيار اشك منو . كه در بيار اشك منو

دلم می خواهد گریه کنم .لی چرا برای کی

شاید واسه دل خودم شاید برای دیگری

شاید دلک شکسته شد. شایدچشام خسته شد

از ديده دل سنگي ها از زور اين دل تنگي ها

  

به ياد مانده لحظه *2:17 بعد از ظهر دوستم :

ترک غربت

دارم امید که روزی بر جانان بروم

گریه را ترک کنم   شاد و غزال خوان بروم

بود این خواسته پایان آزوهایم

ترک غربت کنمو باز به ایران بروم

از سر شوق چنان منتظر آن روز ام

که لب خنده و دیده ی گریان بروم

آه سحر  ....  پر دردم 

خدایا مجعزه کن که من هم به ایران خودم بر گردم

الهی مجعزه کن که من هم به ایران خودم بر گردم

یوسف گم شده در چاه قریب ستان است

بار الهی مددی کن تا به کنان بروم

شمع عمرم پیش از آن که به پایان برسد

همچو پروانه به دیدار عزیزان بروم

بود این خواسته پایان آزوهایم

ترک غربت کنمو باز به ایران بروم

از سر شوق چنان منتظر آن روز ام

که لب خنده و دیده ی گریان بروم

برگ زردم  ....  پر دردم 

خدایا مجعزه کن که من هم به ایران خودم بر گردم

الهی مجعزه کن که من هم به ایران خودم بر گردم

 خداوندا دل پر درد ما را زغربت سوی یاران باز گردان

پراکنده گلایی بوستان را دوباره بر گلستان باز گردان

خداونداجوانان وطن را دوباره به آ غوش عزیزان باز گردان

زغربت جمله ی ایرانیان را دوباره سوی ایران باز گردان

آه سحر .... پر دردم

خدایا مجعزه کن که من هم به ایران خودم بر گردم

الهی مجعزه کن که من هم به ایران خودم بر گردم

که به زادگاه خودم برگردم

  

به ياد مانده لحظه *10:45 قبل از ظهر دوستم :

Time spent here: